|
دختران ایرانی |
|||
|
دو شنبه 4 مهر 1398, :: 14:1 :: نويسنده : اریکا جون
سلام نمیدونم چرا هرکی میاد تو وبلاگم منو قابل نمیدونه و نظر نمیده من دوست دارم از وبلاگم انتقاد کنید تا مشکلاتشو بدونم و اونا رو رفع کنم به خاطر شروع شدن مدرسه ها هم نمیتونم زیاد آپ کنم اما کامنت بذارین حتما میخونمشون فعلا بای........ چهار شنبه 18 خرداد 1398, :: 17:45 :: نويسنده : اریکا جون
سلام دوستان عزيز به وبلاگ من خوش اومدين اميدوارم از دست نوشته هام خوشتون بياد حتما از صفحات ديگه وبلاگ ديدن كنيد،پشيمون نميشين نظر يادتون نره نظر دادن شما نشانه شخصیت شماست... یک شنبه 10 ارديبهشت 1391, :: 19:28 :: نويسنده : اریکا جون
سلام شما نمیدونین وبلاگم چه مرگشه اصلا صفحش باز نمیشه
زن عشق می کارد و کینه درو می کند ... و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ... چهار شنبه 19 بهمن 1390, :: 14:7 :: نويسنده : اریکا جون
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود
يعني فراموشی ،
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم
![]() چهار شنبه 19 بهمن 1390, :: 14:2 :: نويسنده : اریکا جون
یکی پرسید : به خاطر چه کسی زندگی میکنی؟ با اینکه دلم میخواست با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو. بهش گفتم: به خاطر هیچ کس . پرسید به خاطر چی زنده ای ؟ با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو .با یک بغض غمگین گفتم: به خاطر هیچی . ازش پرسیدم: تو به خاطر چی زنده ای ؟ در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است چهار شنبه 19 بهمن 1390, :: 13:51 :: نويسنده : اریکا جون
تا حالا دقت کردین ؟
تا حالا دقت کردین
. . . تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستتون افتاده روی زمین با لگد زدین که بره زیر یخچال! . . . تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون…!!!! . . . تا حالا دقت کردی… مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم … . . . لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس…: . . . تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن ! . . . تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟ . . . تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو … !!!! . . . تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند…..! . . . تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون…..! . . . دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره؟؟؟!!! . . . تا حالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟آخ که حرص آدم درمیاد . . .
...
دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟
شنبه 19 شهريور 1390, :: 17:2 :: نويسنده : اریکا جون
امروز یه سوال دارم و میخوام هرکی میاد تو وبلاگم جوابشو بده
تا حالا عاشق شدین؟عاشق کی یا چی؟ اصلا چه جوری عاشق شدین؟ عاشقی خوبه یا نه؟ چهار شنبه 16 شهريور 1390, :: 8:59 :: نويسنده : اریکا جون
برین ادامه مطلب و به سوال ها جواب بدین میخوام بدونم چند نفر به سوال ها جواب درست میدن ادامه مطلب ...
یک خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت . او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت : من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا هستند . خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت .
یعنی طوطی ها هم آرررره!!!! چهار شنبه 9 شهريور 1390, :: 9:11 :: نويسنده : اریکا جون
مامان خسته از سر کار میاد خونه و علی کوچولو میپره جلو میگه سر میز شام پدر با اعتماد به نفس در کانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه که مامان میگه :خوب علی جون بگو بیبنم امروز چه خبر بود
چهار شنبه 9 شهريور 1390, :: 9:2 :: نويسنده : اریکا جون
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی آمد.سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می شد از خواب برخاست، آن می آمد تا او را نجات دهد.مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!» آسان می توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می رسد کارها به خوبی پیش نمی روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها
|
|||
|
|