دختران ایرانی
 
دختران ایرانی
 
 

دو شنبه 4 مهر 1398, :: 14:1 ::  نويسنده : اریکا جون

سلام نمیدونم چرا هرکی میاد تو وبلاگم منو قابل نمیدونه و نظر نمیده

من دوست دارم از وبلاگم انتقاد کنید تا مشکلاتشو بدونم و اونا رو رفع کنم

به خاطر شروع شدن مدرسه ها هم نمیتونم زیاد آپ کنم

اما کامنت بذارین حتما میخونمشون

فعلا بای........



چهار شنبه 18 خرداد 1398, :: 17:45 ::  نويسنده : اریکا جون

   16100000  20500000  00500000 17900000 06000000 16000000 02700000


              


سلام دوستان عزيز

به وبلاگ من خوش اومدين

اميدوارم از دست نوشته هام خوشتون بياد

حتما از صفحات ديگه وبلاگ ديدن كنيد،پشيمون نميشين

نظر يادتون نره

نظر دادن شما نشانه شخصیت شماست...



یک شنبه 10 ارديبهشت 1391, :: 19:28 ::  نويسنده : اریکا جون

سلام شما نمیدونین وبلاگم چه مرگشه

اصلا صفحش باز نمیشه



یک شنبه 20 فروردين 1391, :: 13:2 ::  نويسنده : اریکا جون

 

 

 

 

 

 زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

 

 

 

 


دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یک همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن

و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است
...



چهار شنبه 19 بهمن 1390, :: 14:7 ::  نويسنده : اریکا جون

 
جلسه محاكمه عشق بود 
 
و قاضي عقل ،
 
و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود 
 
يعني فراموشی ،
 
قلب تقاضای عفو عشق را داشت 
 
ولی همه اعضا با او مخالف بودند 
 
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
 
آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي 
 
اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي 
 
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد 
 
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
 
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند 
 
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
 
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
 
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده 
 
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
 
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود 
 
و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند 
 
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم



چهار شنبه 19 بهمن 1390, :: 14:2 ::  نويسنده : اریکا جون

 

یکی پرسید : به خاطر چه کسی زندگی میکنی؟ با اینکه دلم میخواست با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو. بهش گفتم: به خاطر هیچ کس . پرسید به خاطر چی زنده ای ؟ با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو .با یک بغض غمگین گفتم: به خاطر هیچی . ازش پرسیدم: تو به خاطر چی زنده ای ؟ در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است



چهار شنبه 19 بهمن 1390, :: 13:51 ::  نويسنده : اریکا جون

 

 

 
تا حالا دقت کردین ؟

 

تا حالا دقت کردین


تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟

. . .

تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستتون افتاده روی زمین با لگد زدین که بره زیر یخچال!

. . .

تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون…!!!! . . .

تا حالا دقت کردی… مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم …

. . .

لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس…:

. . . تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن !

. . .

تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟

. . . تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو … !!!!

. . . تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند…..! . . . تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون…..!

. . . دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره؟؟؟!!! . . .

تا حالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟آخ که حرص آدم درمیاد . . .


 

...

 

دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟

. . .

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟

. . .

تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای بقلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!

. . . تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن !

 

 


. دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود



شنبه 19 شهريور 1390, :: 17:2 ::  نويسنده : اریکا جون

امروز یه سوال دارم  و میخوام هرکی میاد تو وبلاگم جوابشو بده

 

تا حالا عاشق شدین؟عاشق کی یا چی؟

اصلا چه جوری عاشق شدین؟

عاشقی خوبه یا نه؟



چهار شنبه 16 شهريور 1390, :: 8:59 ::  نويسنده : اریکا جون

برین ادامه مطلب و به سوال ها جواب بدین

میخوام بدونم چند نفر به سوال ها جواب درست میدن



ادامه مطلب ...


چهار شنبه 9 شهريور 1390, :: 9:30 ::  نويسنده : اریکا جون

 

یک خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت . او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت : من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا هستند .
اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند « ما دو تا فاحشه هستیم . میای با هم خوشبگذرونیم ؟ »
این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطرانداخته ازشما کمک میخواهم . من را راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم ؟
کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت : این واقعاً جای تاسفدارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بلدند …
من یک جفت طوطی نر درکلیسا دارم . آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند .
به شما توصیه میکنم طوطیهایتان را مدتی به من بسپارید . شاید درمجاورت طوطیهای من آنها به جای آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعابخوانند .

خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت .
فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت .
کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش انداخت .
یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم ؟
طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند . سپس یکی به دیگری گفت : اون کتاب دعا رو بذار کنار . دعاهامون مستجاب شد !!!!

 

یعنی طوطی ها هم آرررره!!!!



چهار شنبه 9 شهريور 1390, :: 9:11 ::  نويسنده : اریکا جون

 

مامان خسته از سر کار میاد خونه و علی کوچولو میپره جلو میگه
سلام مامان
مامان-سلام پسرم
علی کوچولو-مامان
امروز بابا با خاله سهیلا اومدن خونه و رفتن تو اتاق خواب و در و از روی خودشون قفل کردن و….
مامان-خیلی خوب عزیزم هیچی دیگه نمیخواد بگی، امشب سر میز شام وقتی ازت پرسیدم علی جان چه خبر بقیه اش روجلوی بابا تعریف کن

سر میز شام پدر با اعتماد به نفس در کانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه که مامان میگه :خوب علی جون بگو بیبنم امروز چه خبر بود
علی کوچولو-هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله ….
بابا-بچه اینقدر حرف نزن شامتو بخور
مامان-چرا میزنی تو پر بچه بذار حرف بزنه …بگو پسرم
علی کوچولو-هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و..
بابا-خفه شو دیگه بچه سرمونو بردی شامتو بخور!
مامان-به بچه چی کار داری چرا میترسی حرفشو بزنه….بگو علی جان
علی کوچولو-هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تواتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردمدیدم که ….
بابا-تو انگار امشب تنت میخاره! برو گمشو بگیر بخواب دیر وقته.
مامان-چیه چرا ترسیدی نمیذاری بچه حرفشو بزنه؟ نترس پسرم، بگو
علی کوچولو-هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تواتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا
کردم دیدم بابا داره با خاله سهیلا از اون کارایی میکنه که تو همیشه با عمومحمود میکنی …

حتما بخونش,خیلی جالبه



چهار شنبه 9 شهريور 1390, :: 9:2 ::  نويسنده : اریکا جون

 تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی آمد.سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می شد از خواب برخاست، آن می آمد تا او را نجات دهد.مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

آسان می توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می رسد کارها به خوبی

پیش نمی روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار

زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.دفعه آینده که کلبه شما در حال

سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن

رحمت خداوند



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد

درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید نظر يادتون نره
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان دختران ایرانی و آدرس funny.girls.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







ورود اعضا:


نام:
وب:
پیام:
2+2

خبرنامه وبلاگ:





آمار وبلاگ:  

بازدید امروز : 30
بازدید دیروز : 140
بازدید هفته : 467
بازدید ماه : 1829
بازدید کل : 21711
تعداد مطالب : 68
تعداد نظرات : 289
تعداد آنلاین : 15


Alternative content


كد موسيقي براي وبلاگ

.



آمار سایت

FREE UPLOAD CENTER